مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )
42
منم تيمور جهانگشا ( فارسى )
بصف سپاه خصم بزند و سربازانش را بقتل برساند بلكه در اين نيز هست كه هنگام ضربت خوردن فرياد نزند و ننالد . يك پيرزن وقتى ديگرى را بقتل مىرساند برخود ميبالد . و خويش را نيرومند مىبيند اما مرد نيرومند و دلير كسى است كه شديدترين ضربات شمشير و تبر و نيزه را با بردبارى تحمل نمايد . بارى سربازان من نفهميدند كه من به سختى مجروح شدهام تا اينكه يكى از آنها ريزش خون را ديد و به من گفت اى امير ، پاى چپ تو مجروح شده است . معهذا من بجراحت خود اعتنا نكردم زيرا نميخواستم نيروى حملهء خويش را متوقف كنم بلكه ميخواستم كه سربازانم مرا كنار خود ببينند و شجاعت و شدت آنها بيشتر گردد . من دستور داده - بودم كه ( الجاتيو - محمد قولوق ) را زنده دستگير كنند ولى چون وى به سختى پاىدارى و از خود دفاع ميكرد سربازان من نتوانستند وى را زنده دستگير نمايند و بقتل رسيد ولى سه نفر از پيشكاران او كه آنها نيز از مردان مورد اعتماد من بودند و به من خيانت نمودند دستگير شدند و من امر كردم كه پوست بدن آنها را زنده بكنند و هر سه نفر هنگامى كه جلادان با كارد تيز مشغول كندن پوست آنها بودند ، مردند . بعد از غلبه بر ( تاشكند ) چون سكنه شهر ، از دستور من پيروى نكردند و عليه حاكم خود نشوريدند ، فرمان قتل عام و چپاول را صادر كردم و گفتم تمام مردان شهر را بقتل برسانند و تمام پسران و دختران و زنهاى جوان را باسارت ببرند تا اينكه بعد طبق قانون جنك بين افسران و سربازان تقسيم شوند و سربازى كه داراى يك پسر يا يك دختر جوان گرديده مختار است كه او را غلام يا كنيز خود كند يا بقتل برساند يا در بازار بفروشد . جنك ( تاشكند ) هنگام عصر روز نوزدهم ماه شوال خاتمه يافت و از آن پس قتلعام و چپاول شروع شد و آنوقت من در صدد برآمدم كه بدانم زخم پاى چپ من چگونه است . اما نتوانستم از اسب فرود بيايم و سربازانم در خارج شهر مرا از اسب فرود آوردند و به خيمه بردند و در آنجا نوكرانم چهار آئينه و مغفر را از من دور كردند و جراح آمد و زخم مرا معاينه كرد و گفت استخوان زانو بشدت مجروح شده و نبايد راه به روى و بايد پيوسته دراز بكشى تا اينكه استخوان زانو ، بهبود يابد . گفتم اگر من دراز نكشم و راه بروم چه مىشود ؟ جراح گفت اگر راه به روى زخم تو مبدل به شقاقلوس خواهدشد ( يعنى قانقاريا خواهى گرفت - مترجم ) و زندگى را بدرود خواهى گفت يا اينكه براى بقيه عمر از يك پا خواهى لنگيد . آن روز و آن شب در خيمه بودم ولى بامداد روز ديگر گفتم كه مرا در تخت روان جا بدهند و به شهر ببرند تا ببينم آيا امر من ، براى قتل مردهاى ( تاشكند ) به خوبى اجرا شده است يا نه وقتى وارد شهر شدم هنوز سربازانم مشغول چپاول بودند ولى كشتار خاتمه يافته بود و اجساد مقتولين در كوچهها ديده مىشد در بين مقتولين اجساد زنها هم به چشم ميرسيد و معلوم ميشد چون آنها مقاومت كردند و نخواستند اسير شوند بدست سربازان ما كشته شدند . اى كه سرگذشت مرا ميخوانى ، مگو كه مردى چون من كه فقيه هستم چگونه فرمان قتلعام سكنه ( تاشكند ) را صادر كردم . حكومت داراى قوانينى است كه از آغاز دنيا وجود داشته و تا پايان دنيا وجود خواهد داشت و عوض نخواهد شد و يكى از آن قوانين اين است كه مردم بايد از حاكم بترسند و اگر از وى وحشت نداشته باشند او امرش را بموقع اجرا نمىگذارند و اشرار و اوباش بر سكنه شهر مسلط ميشوند و بجان و مال و ناموس آنها تعرض مينمايند . من از اينجهت فرمان قتلعام سكنه ( تاشكند ) را صادر كردم تا اينكه براى سكنه بلاد ديگر مايه عبرت شود و بدانند هركس كه مقابل